۲- سه هفته پیش، یکشنبه کلاس فوتسال هومان تشکیل نشد. به زمین فوتبال نزدیک خونه رفتیم تا شوت کردن تمرین کنیم. جوانان باشگاه ما با یه تیم دیگه مسابقه داشتند. رایان خوشحال اومد سمت من تا پول بگیره و برای خودش از بوفه، که معمولا یکشنبه ها بسته است ولی اونروز به خاطر مسابقه باز بود، چیپس بخره. آقای فروشنده همین که رایان خوشحال رو دید که به سمتش میره با ناراحتی و افسوس اعلام کرد که چیپس تموم شده ها. در کمال تعجب من، رایان های های گریه رو سرداد. هیچوقت برای خوراکی گریه نکرده بود. گفتن اینکه از جای دیگه چیپس میخریم هم افاقه نکرد. دیروز که برای مسابقه هومان رفته بودیم، از محل پارکینگ که وارد زمین شدیم، آقای فروشنده با سر و صدا و حرکات شدید دست توجهم را به خود جلب کرد. به سمت بوفه رفتیم. به رایان گفت بیا به جای اونروز که چیپس نداشتیم، امروز بهت چیپس بدم. بزرگ میخوای یا کوچیک؟ رایان گفت بزرگ. هرچه اصرار کردم که پولش را بگیرد قبول نکرد. میدانستم که از جیب خودش باید بگذارد چون حتی از مدیر باشگاه هم بابت خریدهایش پول گرفته بود. با نگاه اخم آلود سرزنش باری از پول دادن منعم کرد و گفت در تمام این مدت کلی ناراحت بوده که رایان ناامید و اشک آلود زمین رو ترک کرده.
برچسب:
نویسنده: باران محمدی