سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶
امروز یکی از همان روزها بود.از آن روزهایی که سه سال آخر زندگی، تعدادشان زیاد بوده، از همان روزهایی که بازدم، بغض می شود و از چشمت می چکد. از آن روزها که حوصله خودت را هم نداری و در روزهای عادی که پسرکها مدرسه هستند ساعتهای طولانیشان را می خوابی تا زمان بگذرد. امروز اما فرقی هم دارد. تعطیلی بین ترم سه و چهار است و سر و صدای بچه ها تمام خانه را برداشته است. پسرکک مدام تو را مخاطب قرار می دهد و تو دچار سرگیجه میشوی. حجم وحشتناک تنهایی سه نفره دیوانه کننده است. ضربه توپ که لب تاپ را به زمین می اندازد، فریاد خشمیگنت را بر سر پسرکهای ترسیده سر می دهی و بعد از دیدن نگرانی و ترسشان، اشکهای پشیمانی و سرزنش هم اضافه می شود. این بهشت زیبای آرام، برای من مدتهاست جهنم عمیق تنهایی است. این میان دلخوشی ام مهربانیهای پسرک است که هدفون و کتابم را برایم به اتاق خوابم می آورد و تلاشهای پسرکک برای شاد کردن من و پسرک.
برچسب:
نویسنده: باران محمدی