یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵
دیشب رفته بودیم بازی فوتبال تیم شهرمون با یکی از تیمهای سیدنی را ببینیم. مسیر برگشتن را سوار قطار شدیم که اینجور موقع ها شلوغ تر از همیشه است. رایان روی پای آقای همسر نشست و به دلیل شلوغی قطار و خستگی خودش از ورجه وورجه های همیشگی خبری نبود. همین که پیاده شدیم آه و ناله اش بلند شد که :"مورچه، مورچه، یه عالمه مورچه رفته تو کفشام". کفشش رو در آوردیم ببینیم چی اذیتش میکنه، چیزی نبود. سی ثانیه طول کشید تا متوجه شدم به خاطر بی حرکتی، پاهاش خواب رفته بود و بعد از ایستادن سر پا حس مورچه در کفش رفتگی بهش دست داده بود.
برچسب:
نویسنده: باران محمدی