این دو روزه به نظرم رسیده که این رفقای اوزی پسرکهای من از ما خارجکی ها بی کَس و کارترن. والا با این نوناشون. وگرنه چه معنی میده دیشب که مامان دوست پسرک رفته ماموریت سیدنی، دوست پسرک رو بفرسته خونه ما. حالا اون یکی خوووب و عااقل، امروز که مامان دوست پسرکک، پسرش رو فرستاده بود خونه ما، در کمال تعجب من کمد خوراکیها و یخچال همه سه سوته بررسی کاملی ازشون به عمل اومد و خوراکیهای خوشمزه اش غارت شد، کم مونده بود دیوونه بشم. آخر سر هم بهش گفتم تو که به لبنیات حساسیت داری بستنی نمیتونی بخوری که دلخور شد. تازه دوتا بستنی هم با هم برداشته بود. برای رفع دلخوری مجبور شدیم بیست دقیقه تا خونشون در دمای ده درجه با فیلینگ شیش درجه با باد خفن یخبندون، پیاده بریم و برگردیم. برای این دو هفته که اینقدر سرم شلوغ بوده که همه اش سگ میزده، گربه می رقصیده این یکی کمی ورای تحمل بنده بود. سرشلوغیها و حساسیت مبسوط پوستی همچنان قصد ندارن دست از سر کچل شده ما بردارن.
برچسب:
نویسنده: باران محمدی